![]() |
![]() |
|
| تا دور ترین ستاره |
|
جــــــدایی سختـــــه بی تـــو، سخته رفتن، سخته موندن طلــــوع لحظــــــه هـــــای ازتـــــوگفتن، بـا تـــــوبودن جــــــدایی سختـــــه مثــله لمســـه درده، مثــله مرگـــــه جــــــدایی لحظـــــه هـــــای واپسیـــنـــه کوچه برگـــــه ... چـــه سختـــه بی تـــو رفتــن چـــه سختـــه بی تـــو موندن نمیشه این جــــدایی باورمــن وداع آخــــــــــــرینــــــــــــه جــــــــدایـــی در کمینــــــــه غروبــه لحظه های واپسینــه ... بمــــون ای فصله خوبـــــه قصـــــه های عاشقانــــــه بمــــون ای بــا تـــو بودن، فصلی از گل بـــا ترانــــه بمـــون ای همصــدای لحظه هــای خواب و رویــــــا صـــدای پــــای بــــودن تـــویه رگهام تــــونفسهـــــام ... چـــه سختـــه بی تـــو رفتــن چـــه سختـــه بی تـــو موندن نمیشه این جــــدایی باورمــن وداع آخــــــــــــرینــــــــــــه جــــــــدایـــی در کمینــــــــه غروبــه لحظه های واپسینــه ... همیشــــه قصـــــه هـــــای آشنـــــایی نـــا تمـــومـــــه تمـــــــوم لحظـــــه هـــــای بـا تـو بودن پیشه رومــــه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:14 توسط vahid |
|
|
باران ، بوی سبزه ، بوی خاک |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 5:32 توسط vahid |
|
|
اگر مثل اشك توي چشمهام باشي .... براي هميشه داشتنت هرگز گريه نمي كنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:25 توسط vahid |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:44 توسط vahid |
|
|
سیریم از زندگانی در بهار جوانی ز انکه بی او ندارم طاقت زندگانی =================================
ديدی غزلی سرود؟ عاشق شده بود. انگار خودش نبود عاشق شده بود. افتاد.شکست . زير باران پوسيد آدم که نکشته بود . عاشق شده بود ======================================
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:29 توسط vahid |
|
|
چه کنیم دیگه تنهااییم بد دردیه باید بسوزیو بسازی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 17:46 توسط vahid |
|
|
توی دنیا اگر قرار بود جای چیزی باشم دوست داشتم جای اشک رو صورت تو باشم تو چشمات متولد شم رو پلکات جون بگیرم رو گونهات جاری شم و رو لبات بمیرم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 19:27 توسط vahid |
|
|
روزی ز لپ يار کردم بوسی گفت هم بی ادب و هم لوسی گفتم گناهم چيست کردم بوسی گفت لب رو ول کردی لپ ميبوسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:18 توسط vahid |
|
|
دلم میخاد یه چیزی رو بدونی دیگه نه عاشقی نه مهربونی منم دیگه تصمیم و گرفتم اصلا نمیخوام که پیشم بمونی دیشب که داشتم فکرامو میکردم دیدم با تو تلف شده جوونی یه جا یه جملهء قشنگی دیدم عتشقو باید از خودت برونی چه شعرایی من واسه تو نوشتم تو همه چیز بودی جز اسمونی یادت میاد منتمو کشیدی؟ تا که فقط بهت بدم نشونی؟ یادت میاد روی درخت نوشتی تا عمر داری برای من میخونی؟ یادت میاد حتی سلام من رو گفتی به هیچکس نمیرسونی حالا بیار عکسامو تا تموم شه اگر که وقت داری اگر میتونی نگو خجالت میکشی میدونم تو خیلی وقت مال دیگه اون خوش باشی هرجا که میری الهی واست تلافی نکنه زمونی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 16:56 توسط vahid |
|
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست بین من و عشق فاصله ای نیست گفتم کمی صبر کن گوش به من کن گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست گفتی که کمی فکر خودم باشم و انوقت جز عشق تو در خاطرم مشغله ای نیست رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 17:24 توسط vahid |
|
|
سلام به همه عزیزان
نماز روزتون قبول عید سعید فطر هم به همتون تبریک میگم ایشالاه که همیشه خوش باشید تعطیلات خوش بگذره راستی نظرم بدین دیگه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 18:25 توسط vahid |
|
|
میگویند شیشها احساس ندارند اما وقتی روی شیشه ای بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم ارام گریست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:9 توسط vahid |
|
|
سلام به همه دوستان شهادت امام علی (ع) به همه تسلیت میگم تو این چند شب منم دعا کنین یا علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 16:14 توسط vahid |
|
|
با یه سبد گل یاس هزار هزارتا الماس با یه اسمون پر از ستاره با یه دلی پر از عشق با تمممممممممممام وجود میگم تولدت مباررررررررررررررررررررررک دختر عمویه عزیزم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 16:0 توسط vahid |
|
|
سلام بچها
تولده دختر عمومه از همینجا بهش تبریک میگم که خیلیم دوسش دارم ایشالاه ۱۲۰ ساله بشه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:42 توسط vahid |
|
كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
عزیزم درسته این آرزوها دیگه واسه ما محاله اما دوست ندارم هیچ وقت غم رو تو چشمای نازت ببینم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 23:8 توسط vahid |
|
|
کاش یه روزی نامه هام به دستش برسه... سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی
کاش یه روزی نامه هام به دستش برسه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 22:56 توسط vahid |
|
|
تو چون نیلوفرصبح سپیدی که برغم خانهًسردم دمیدی دوچشمت کورهً داغ غزلهاست لبانت،چون حریر بستری بر باغ گلهاست خنده ات گران ترین الماس دنیاست؟؟ تو اشک دختر عاشق ندیدی، اگرباشی همدم،اونومی بینی، انگار،منومثل روزگار فراموش کرده ای جانم،شکایت از که کنم؟از روزگار؟ روزگارم شد سیه در پای شعر تاعشقم رابفهمانم بایک بیت شعر در میان سینه ام بایادتو بی تو،امازنده ام بایادتو آه،رفتم هرکجا،جایم نبود انگار،جزدرآغوش توجایم نبود گربگیری درآغوشت مرا،می شوم گم، همچون حباب برروی آب، ای غرورت مثل کوهستان بلند خاموشی ات مثل دریاهای غم عاشق ات منم،می فهمی،من نام توازابعاددلم می آید انگار،توئی،آغازوپایان من بی تو،اما،زنده ام بادرد،درد یک دل افسرده ازبیدادتو شد بسان خاکستری ازعشق تو، کاخی ازشعرهای زیباسازمت گربخواهی یک بیت ازشعرهای من بدان،ای زیبا، تو هستی عشق من، فقط تو، فقط تو « بی توبودن رابرای باتوبودن دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 5:17 توسط vahid |
|
|
وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني ــ از محبت ؟ : عشق ــ از دوستي ؟ : صداقت ــ از بهار ؟ : طراوت ــ از سفر ؟ : انتظار ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم ===================== خیلی بدید هیچکس نظر نمیده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 1:9 توسط vahid |
|
|
توی تقویم می نویسم تا بمونه یادگاری روز تلخ عاشقی مون گفتی که دوستم نداری می چکه قطره ی اشکم روی این جمله آخر حتی این قلم نداره این شکست تلخ را باور می گذره ماهی و سالی اما باز پر از غروبم هر کی حالم و می پرسه به دروغ میگم که خوبم نه می خوام کسی بفهمه با پریدنت شکستم رفتی و تنهای تنها با خیال تو نشستم تو تقویم می نویسم رفت اونی که عاشقم کرد دیگه خورشیدی ندارم واسه این روزهای دلسرد ولی تو ، تویی که رفتی حرمت عشق و شکستی روی التماس چشمام، چشمای نازتا بستی تقویم از اسم تو پر شد اما جات خالی اینجا منم و خاطره ی تو منم و قصه فردا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 0:44 توسط vahid |
|
|
تو رفته بودی و من
با مداد دلتنگی ورق ورق دل خود را سیاه می کردم... دوستت دارم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:32 توسط vahid |
|
|
وقتی در کنار ساحل با سنگهای کوچک نوشتم ((عشق))ابر گفت:چه قلب سنگی. گل گفت:چه قلب بی احساسی.ماه گفت:چه قلب خاموشی.موج گفت:چه قلب سیاهی و خواست آن را خراب کند اما نتوانست!انگاه بود که تو گفتی چه عشق استواری. ======================================= عشق با روح شقايق زيباست...عشق با حسرت عاشق زيباست...عشق با نبض دقايق زيباست...عشق با زهر حقايق زيباست...عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست ======================================= آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم. گفت: من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه ميدهي؟! گفتم:بر سر هر گوري صليبي مينهند اين صليب را بر گردنت، بالاي قلبت بياويز زيرا آنجا گورستان عشق من است \================================== گلي گم كرده ام در باغ هستي . خودت را لوس نكن اون گل تو نيستي |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 5:6 توسط vahid |
|
|
ای دوست خیالی که همیشه با تو حرف میزنم تو می دونی که قلب من تیکه هاش توی تنهایی گم شدن تو می دونی که سحر در چشمان خسته ی من دیگر معنایی ندارد دیگه شکوه از این روزگار بی رحم ندارم از سقوط گناه می ترسم دستانم هرگز گرمایی را لمس نکرد و سرد و بی توان در صحرای سفید تو را دید غمم را باور داشته باش که گلی را از تو در سنگینی صدایم می بینم این فرصت رو تو دیگر از من نگیر که دیگر همه چیزم رو به خدایم به روشنی خاطراتم می خواهم بدهم واین رو بدون دستانم دستان کوچکم عطر تورو همیشه به یاد م می آورند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 20:21 توسط vahid |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 20:13 توسط vahid |
|
|
بچه كه بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم نهايت هر چيزي همين ۱۰ تا بود از بابا بستني كه ميخواستم ۱۰ تا ميخواستم مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم ...خلاصه ته دنيا همين ۱۰ تابود و اين ۱۰ تا خيلي قشنگ بود.و حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چنتاست؟ انگار خيلي هم حريص تر شدم.۱۰ تا بستني هم كفافمو نميده!!! اما ميخوام بگم دوستت دارم.....ميدوني چقدر؟ به اندازه همون ۱۰ تايه بچگي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:50 توسط vahid |
|
|
هركي تورو ازم گرفت الهي بيچاره بشه روز قيامت كه رسيد مجرم و آواره بشه به آب و آتيش مي زنم فكرت بره از توسرم مي خوام فراموشت كنم اما بازم عاشق ترم طفلي دل ساده من نشد تورو نگهداره فقط يادم مياد نوشت چشماتو خيلي دوست داره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:48 توسط vahid |
|
|
عاشق بودن را نه بر حسب شعار،که به حکم پروردگار خواهم آموخت.............از آنگونه مشکي را رنگ عشق دانستم که خداوند را منبع عشق و تن پوش خانه خداوند را رنگ عشق ديدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:38 توسط vahid |
|
|
در جان منی من غم ندارم تو ایمان منی من کم ندارم اگر درمان تویی دردم فزون باد وگر معشوقه ای سهم من جنون باد تویی تنها تویی تو علت من تو بخشاینده بی منت من صدایم کن صدای تو ترانه است کلامت ایه های عاشقانه است تو را من سجده سجده می پرستم که بر سر خاک بر زانو نشستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:37 توسط vahid |
|
|
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که، بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که، منو از چشم تو ميديد؛ اگه گفتم خداحافظ، نه اينکه رفتنت ساده ست نه اينکه ميشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛ خداحافظ واسه اينکه، نبندي دل به روياها بدوني با تو و بي تو، همينه رسم اين دنيا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:27 توسط vahid |
|
|
اي کاش پيشم بودي اي کاش در اين تنهايي در آغوشم بودي براي لحضه اي با تو بودن را احساس ميکردم اين چه دردي است که تو را ميبينم ونميتوانم بگويم دوستت دارم اي کاش شيشه غرورم مي شکست تا فرياد بزنم ولي افسوس که مي ترسم وگوشي شنوا نيست اي کاش روزي تو را از ياد ببرم تا چشمانم رنگ خواب را حس کند تا خواب هاي رنگي ام تمام شود تا از نبودنت در در تنهايي خود زار بزنم کاش مي دانستي که با تمام وجود تو را مي خواهم ولي افسوس که گوشي شنوا نيست اي کاش اينجا بودي وگرماي وجودت از اين خواب زمستاني نجاتم مي داد حال که اين جا نيستي بگذار فرياد بزنم تا امواج صدايم گوشت را نخراشد دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:34 توسط vahid |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه
من وحید 17 ساله از تهران این وبلاگ به خاطره اینکه تنها هستم زدم ایشالاه هیچوقت تنها نشین |
| پیوندها |
|
sadaf dadash joonam(ardeshir) |
|
RSS
|